About me

I was born in one the most miraculous places in this world. I was lucky to have chance to explore most part of Iran in my childhood time. My father was a young officer in Gendarmerie. A tiny pink house in middle of massive woodland was the first place that I started my life journey. My father moved from town to town and took his family with himself everywhere. My childhood time divided between two times of peace and war.

 I was 17 when I realised my interest area of study and work. I have got involved quickly in modern social and political movement. My social activities brought creditable experiences according to youth, women, and political reformist movement during the time. By first reformist presidential election, I started my training time in real politics. This is where I started my activities towards reforming social/political issues.

Now few years passed from that wonderful times and I within six years managed to achieve success in academic environment. I studied (MA) international security at university of Reading. I am on my way towards to the PhD. Writing, interweaving and contributing to different political, strategic and security issues in Middle East and Iran is some of my most recent activities.

I strongly believe in Democratic Reform movement in all over the word and I main intention is to bring this vital moments to my home country Iran.

I have happily dedicated my life to the future of Iranian Democracy and maintaining peace around the world.

سفر من

درست سی دو سال پیش دریک شب سرد زمستانی در میان انبوهی از برف، زحمت ماههای سنگین تب و اضطراب را بر مادرم کم کردم و فریاد زنان جهان را از حضورم آگاه ساختم. دستان چروکیده آوجی (مادر بزرگ مادر) و نگاه مضطرب مادر بزرگم در میان ناله های مادرم شاید اولین نشانه های حیات و زندگی بود که از آن شب بیاد دارم.

پدر جوان سر به هوایم مدتها بود بدنبال قابله، در به در روستاهای اطراف شده بود. وقتی برگشت من و مادر خواب بودیم. صورتش را به یاد نمی آورم. هنوز سپیده به خانهء ما نرسیده بود که بند قرقره ناف یک روزه ام سست شد و خونم راهی تشک سفید. زندگی ام در گرو گره سست آوجی در راه هدر شدن بود که دکتر جوان پادگان به دادم رسید و ساعت شنی حیاتم را دوباره کوک کرد.

چهاردهم بهمن ماه سال پنجاه و چهار اگر چه سخت اما بالاخره به خیر گذشت. فردا پدر جوانم در پی تبریکات همکارانش  شاد و مغرور می خندید و من از درد غصه های در راهم، فریاد کننان مادرم را می آزردم. تن کوچک و پر از نیازم چه سخت در نبرد با انواع  بیماریها رشد می کرد.  گویی تمام امراض و حوادث تلاششان بر این بود که کودکیم رابا صدای نالهء  مادرم و خیسی گونه هایش طی کنم.

تن بیمارم و گونه های سرخ همیشه طب دارم چنان دلچسب دیگران بود که مادرم در پی شکایتهای مادرش جانش در هراس زخم چشمهای دوست و آشنا می سوخت و فضای تنفسم را پر از خرافات می کرد. دوا و دعا دست در دست هم، می کوشیدند تا من زنده بمانم در این شرم آباد  سرد و بی مزه.

روزها یم هفته شد، هفته هایم ماه، ماه هایم سال وسال ام سال ها. در این میان آموختم چگونه ماندن را. چشمهایم به چکمه های سیاه پدرم و بوی واکس سیاهش آشنا شده بود می دانستم که لباسش رنگ خاک باغچهء خانه مان است. او سرباز بود و اهل سفر. به حکم سربازخانه، اولادش را می گرفت به دندان و از دیاری به دیار دیگر در راه بود. سفر با کودکیم عجین بود و نمی دانستم که با آمدنم سفر شروع شده است و کار پدر توفیر چندانی در این راه ندارد.

سفر از جنگلهای سر به فلک کشیده گلستان در شمال شرقی ایران شروع شد و امشب بعد از سالها به محله ی آرام و دوست داشتنی فینچلی غربی در شمال لندن  رسیده است و نمی دانم که به کجا خواهد رفت.